اسکندر و دیوژن
اسكندر، در راه فتح هند بود كه ديوژن، عارف عريان يوناني را در كنار
رودخانهاي ديد. ديوژن كنار رودخانه، در آفتاب، دراز كشيده بود و رقص
پروانهها را در ميان گلها تماشا ميكرد.
ديوژن عريان، از عزم اسكندر آگاه شد، خنديد و گفت : «براي چه به اين سفر طولاني و پر مخاطره ميروي ؟ از فتح هندوستان، چه چيز عايد تو خواهد شد ؟ اگر جهان را بگيري، با آن چه خواهي كرد ؟ اي اسكندر !!»
اسكندر گفت : «ميخواهم همهي دنيا را بگيرم، آنگاه لم بدهم و استراحت كنم و خوش باشم.»
ديوژن باز خنديد و گفت: «احمقانه است، زيرا من هم اكنون، بيآنكه اين همه زحمت و مشقت بكشم و دنيا را فتح كنم، لم دادهام، استراحت ميكنم و خوشم. من براي لذت بردن از زندگي، به فتح دنيا نيازي ندارم. بيا و از اين سفر، حذر كن. در كنار رودخانهي زيبا، براي تو هم به اندازهي كافي جا هست. همين جا بمان و استراحت كن و خوش باش. عريان شو و تن به اين آفتاب ملايم بهاري بسپار. فتح جهان را فراموش كن. انصاف بده ! آيا تو فاتح زندگي هستي يا من؟»
در دنيا دو نوع آدم بيشتر وجود ندارد: آدمهايي كه ميدانند و آدمهايي كه نميدانند. اين نمايشيست كه مدام بازي ميشود. گاهي اسكندر مقدونيست كه نابيناست و ديوژن كه ميخواهد او را بينا كند، و گاهي نيز بهرامشاه غافل است كه عارفي شوريده سر به او تلنگر ميزند تا به خود بيايد و بيدار شود.
پرندهاي باش كه از تخم بيرون ميآيد ؛
كودكي باش كه زاده ميشود ؛
دانهاي باش كه جوانه ميزند.
غنچهاي باش در آفتاب بصيرت؛ گلبرگهاي خود را يكي يكي باز كن،
شكوفا شو
و رايحهخود را به دست باد بسپار.
از راه دل برو ؛ به مقصد خواهي رسيد.
مقصد، خداست.
تا كنون كسي از راه عقل به مقصد نرسيده است. پاي چوبين عقل، در اين راه ميشكند. عقل دري نيست كه رو به خدا گشوده شود، بلكه حجابيست كه ديدگان ما را ميپوشاند. عقل، ميتواند ظواهر را درك كند، اما از شناختن باطن عالم عاجر است. عقل، براي سير آفاق، مناسب است، اما براي سير انفس، ناتوان و درمانده است. عقل، مفيد است، اما فقط براي شناختن ماده. اگر بخواهي حجاب ظواهر را كنار بزني و باطن عالم را مشاهده كني، از دست عقل كاري بر نميآيد.
عقل ميتواند كميات را بسنجد، اما از سنجش كيفيات در ميماند. كيفيات را نميتواند سنجيد. كيفيات، وزني ندارند. عقل ميتواند ببيند، اما كيفيات، ناديدنياند. عقل، پنج خدمتكار دارد: حواس پنجگانه. اما كيفيات، فراسوي حساند. كيفيات را نميتوان حس كرد. آنها را نميتوان بوييد و چشيد. پنج پنجرهي حواس، به روي عالم بيرون گشوده ميشود، اما هرگز عالم درون را نميتوان از اين پنجرهها ديد.
پرتو خورشيد را ميتوان ديد، اما با چشم سر نميتوان روشنايي درون را مشاهد كرد. ماده ، به معناي چيزيست قابل اندازه گيري. عقل نيز ، چيزيست كه اندازه ميگيرد و ميسنجد.
بنابراين، با تور عقل، فقط ميتوان ماهيهايي را گرفت كه قابل اندازهگيري و سنجش باشند.
اما حقايقي نيز وجود دارند كه قابل اندازهگيري و سنجش نيستند.
عشق را چگونه ميتوان اندازه گرفت و سنجيد ؟
آگاهي را چگونه ميتوان اندازه گرفت و سنجيد ؟
آنها غير قابل اندازهگيرياند.
اگر بخواهي با عقل خويش اين امور را بسنجي و بشناسي، از فهم آنها محروم خواهي ماند . اگر بخواهي خدا را با عقل خود بسنجي و بشناسي، از شناخت خدا محروم خواهي ماند.
مرغ عقل، در ساحت عالم كيفيات، پر ميريزد.
منطق، هرگز نميتواند به ساحت ناشناختهها وارد شود .منطق و استدلال، از چنين جهشي كيهاني عاجزند. ذهن تو فقط ميتواند دربارهي شناختهها و مفاهيم بينديشيد.
چگونه درباره ناشناخته و نامفهوم انديشه خواهي كرد ؟
راهي براي انديشيدن به ناشناختهها وجود ندارد. تفكر، تنها بر اساس شناختهها و مفاهيم صورت ميگيرد. تفكر، يك دور است، دايرهوارصورت ميگيرد. آري، تفكر شناختهها و مفاهيم را سامان ميدهد و صيقل مي زند، اما هرگز ره به كوي ناشناختهها نمي برد.
اما قلمرو سومي نيز وجود دارد : قلمرو ناشناختنيها . عقل و استدلال ، در قلمرو ناشناختهها حدسهايي مبهم مي زنند . اما در قلمرو ناشاختني ، كاملا درمانده و عاجزند .
ناشناختني ، فراسوي منطق ، عقل ، استدلال و دانش ماست .
ناشناختني خداست .
به ياد داشته باش كه خدا ، ناشناخته نيست .
اگر خدا ناشناخته بود ، شايد روزي دانش ما مي توانست او را در حصار خود بگيرد و بشناسد .
خدا نا شناختنيست .
آري ، خدا را ميتوان تجربه كرد ،
او را ميتوان زيست ،
اما هرگز نميتوان شناخت . خدا ، فراتر از حصار ذهن ماست . خدا ، فرضيهها و حدسها و كمانهاي ما را بر نميتابد. خدا ، هميشه راز بوده است و راز مي ماند . حتي كساني كه او را تجربه كرده اند ، او را راز دانسته اند . هر چه بيشتر او را تجربه كني ، محتر مي شوي ، فاني ميشوي . روزي خواهد رسيد كه خدا ديگر معلوم تو نيست ، حتي خود تو نيز ناپديد شده اي . همانطور كه قطره به دريا مي رسد و فاني مي شود ، شناساي خدا نيز به خدا مي رسد و در خدا فاني ميشود . در قلمرو دانش ، ناشناختهها ، به شناختهها استحاله مييابند . شايد روزي بيايد كه همهي ناشناختهها ، شناخته شوند . اما در قلمرو تجربهي ديني ، مسئله فرق ميكند .در اينجا اين ناشناخته نيست كه به روشنايي فهم ما وارد مي شود ، بلكه اين ماييم كه در ناشناختني فاني مي شويم . در اين ساحت ، روزي خواهد رسيد كه همه چيز ، شناختهها و ناشناختهها ناشناختني مي شوند .
ديوژن عريان، از عزم اسكندر آگاه شد، خنديد و گفت : «براي چه به اين سفر طولاني و پر مخاطره ميروي ؟ از فتح هندوستان، چه چيز عايد تو خواهد شد ؟ اگر جهان را بگيري، با آن چه خواهي كرد ؟ اي اسكندر !!»
اسكندر گفت : «ميخواهم همهي دنيا را بگيرم، آنگاه لم بدهم و استراحت كنم و خوش باشم.»
ديوژن باز خنديد و گفت: «احمقانه است، زيرا من هم اكنون، بيآنكه اين همه زحمت و مشقت بكشم و دنيا را فتح كنم، لم دادهام، استراحت ميكنم و خوشم. من براي لذت بردن از زندگي، به فتح دنيا نيازي ندارم. بيا و از اين سفر، حذر كن. در كنار رودخانهي زيبا، براي تو هم به اندازهي كافي جا هست. همين جا بمان و استراحت كن و خوش باش. عريان شو و تن به اين آفتاب ملايم بهاري بسپار. فتح جهان را فراموش كن. انصاف بده ! آيا تو فاتح زندگي هستي يا من؟»
در دنيا دو نوع آدم بيشتر وجود ندارد: آدمهايي كه ميدانند و آدمهايي كه نميدانند. اين نمايشيست كه مدام بازي ميشود. گاهي اسكندر مقدونيست كه نابيناست و ديوژن كه ميخواهد او را بينا كند، و گاهي نيز بهرامشاه غافل است كه عارفي شوريده سر به او تلنگر ميزند تا به خود بيايد و بيدار شود.
پرندهاي باش كه از تخم بيرون ميآيد ؛
كودكي باش كه زاده ميشود ؛
دانهاي باش كه جوانه ميزند.
غنچهاي باش در آفتاب بصيرت؛ گلبرگهاي خود را يكي يكي باز كن،
شكوفا شو
و رايحهخود را به دست باد بسپار.
از راه دل برو ؛ به مقصد خواهي رسيد.
مقصد، خداست.
تا كنون كسي از راه عقل به مقصد نرسيده است. پاي چوبين عقل، در اين راه ميشكند. عقل دري نيست كه رو به خدا گشوده شود، بلكه حجابيست كه ديدگان ما را ميپوشاند. عقل، ميتواند ظواهر را درك كند، اما از شناختن باطن عالم عاجر است. عقل، براي سير آفاق، مناسب است، اما براي سير انفس، ناتوان و درمانده است. عقل، مفيد است، اما فقط براي شناختن ماده. اگر بخواهي حجاب ظواهر را كنار بزني و باطن عالم را مشاهده كني، از دست عقل كاري بر نميآيد.
عقل ميتواند كميات را بسنجد، اما از سنجش كيفيات در ميماند. كيفيات را نميتواند سنجيد. كيفيات، وزني ندارند. عقل ميتواند ببيند، اما كيفيات، ناديدنياند. عقل، پنج خدمتكار دارد: حواس پنجگانه. اما كيفيات، فراسوي حساند. كيفيات را نميتوان حس كرد. آنها را نميتوان بوييد و چشيد. پنج پنجرهي حواس، به روي عالم بيرون گشوده ميشود، اما هرگز عالم درون را نميتوان از اين پنجرهها ديد.
پرتو خورشيد را ميتوان ديد، اما با چشم سر نميتوان روشنايي درون را مشاهد كرد. ماده ، به معناي چيزيست قابل اندازه گيري. عقل نيز ، چيزيست كه اندازه ميگيرد و ميسنجد.
بنابراين، با تور عقل، فقط ميتوان ماهيهايي را گرفت كه قابل اندازهگيري و سنجش باشند.
اما حقايقي نيز وجود دارند كه قابل اندازهگيري و سنجش نيستند.
عشق را چگونه ميتوان اندازه گرفت و سنجيد ؟
آگاهي را چگونه ميتوان اندازه گرفت و سنجيد ؟
آنها غير قابل اندازهگيرياند.
اگر بخواهي با عقل خويش اين امور را بسنجي و بشناسي، از فهم آنها محروم خواهي ماند . اگر بخواهي خدا را با عقل خود بسنجي و بشناسي، از شناخت خدا محروم خواهي ماند.
مرغ عقل، در ساحت عالم كيفيات، پر ميريزد.
منطق، هرگز نميتواند به ساحت ناشناختهها وارد شود .منطق و استدلال، از چنين جهشي كيهاني عاجزند. ذهن تو فقط ميتواند دربارهي شناختهها و مفاهيم بينديشيد.
چگونه درباره ناشناخته و نامفهوم انديشه خواهي كرد ؟
راهي براي انديشيدن به ناشناختهها وجود ندارد. تفكر، تنها بر اساس شناختهها و مفاهيم صورت ميگيرد. تفكر، يك دور است، دايرهوارصورت ميگيرد. آري، تفكر شناختهها و مفاهيم را سامان ميدهد و صيقل مي زند، اما هرگز ره به كوي ناشناختهها نمي برد.
اما قلمرو سومي نيز وجود دارد : قلمرو ناشناختنيها . عقل و استدلال ، در قلمرو ناشناختهها حدسهايي مبهم مي زنند . اما در قلمرو ناشاختني ، كاملا درمانده و عاجزند .
ناشناختني ، فراسوي منطق ، عقل ، استدلال و دانش ماست .
ناشناختني خداست .
به ياد داشته باش كه خدا ، ناشناخته نيست .
اگر خدا ناشناخته بود ، شايد روزي دانش ما مي توانست او را در حصار خود بگيرد و بشناسد .
خدا نا شناختنيست .
آري ، خدا را ميتوان تجربه كرد ،
او را ميتوان زيست ،
اما هرگز نميتوان شناخت . خدا ، فراتر از حصار ذهن ماست . خدا ، فرضيهها و حدسها و كمانهاي ما را بر نميتابد. خدا ، هميشه راز بوده است و راز مي ماند . حتي كساني كه او را تجربه كرده اند ، او را راز دانسته اند . هر چه بيشتر او را تجربه كني ، محتر مي شوي ، فاني ميشوي . روزي خواهد رسيد كه خدا ديگر معلوم تو نيست ، حتي خود تو نيز ناپديد شده اي . همانطور كه قطره به دريا مي رسد و فاني مي شود ، شناساي خدا نيز به خدا مي رسد و در خدا فاني ميشود . در قلمرو دانش ، ناشناختهها ، به شناختهها استحاله مييابند . شايد روزي بيايد كه همهي ناشناختهها ، شناخته شوند . اما در قلمرو تجربهي ديني ، مسئله فرق ميكند .در اينجا اين ناشناخته نيست كه به روشنايي فهم ما وارد مي شود ، بلكه اين ماييم كه در ناشناختني فاني مي شويم . در اين ساحت ، روزي خواهد رسيد كه همه چيز ، شناختهها و ناشناختهها ناشناختني مي شوند .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۲ ساعت 20:40 توسط شادزی
|