بیرق حسین(ع)


پرچم حسین(ع)
به دست عباس است و
بر سر زینب ...!
اینجاست که کشف حجاب
استراتژی دشمن می شود!
چادر یعنی بیرق حسین...

با تو زنده ایم آقا...


داشتم می رفتم کلاس.این دفعه کمی زودتر از روزهای قبل حرکت کرده بودم و خیالم راحت بود و عجله نداشتم. مدت ها بود به دقت به خیابونا نگاه نکرده بودم...

چشمم سیاهی رفت. دور میدان چند تا هیأت چادرهای سیاهشان را علم کرده بودند

باور نکردم . گفتم شاید همین طوری برنامه ای دارند. آن طرف تر اما یک هیأت دیگر. یک لحظه ایستادم و خیره نگاه کردم. احساس کردم زمان دارد تنگ می شود.

عرفه گذشت...عید قربان هم ...عید غدیر هم ...همیشه با عرفه غمت بست می آمد می نشست توی دلم.

حالا کجاست؟ غمت کجاست؟ گمت نکنم آقا؟!

برای زنده ماندن به تو محتاجم.

مگر نه این که محرم و صفر زنده نگه می دارد..

پی نوشت:

از مدتها پیش..

قرارمان این بود...قرارمان این است

هر صبح بعد از نماز

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَْرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَیْنِ وَ عَلی عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

گلايه دكتر شريعتي از خدا و جواب سهراب سپهري از زبان خدا



پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسئولي.

خداوندا
تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


اينم جواب سهراب

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد

اسکندر و دیوژن

اسكندر، در راه فتح هند بود كه ديوژن، عارف عريان يوناني را در كنار رودخانه‌اي ديد. ديوژن كنار رودخانه، در آفتاب، دراز كشيده بود و رقص پروانه‌ها را در ميان گل‌ها تماشا مي‌كرد.

ديوژن عريان، از عزم اسكندر آگاه شد، خنديد و گفت : «براي چه به اين سفر طولاني و پر مخاطره مي‌روي ؟ از فتح هندوستان، چه چيز عايد تو خواهد شد ؟ اگر جهان را بگيري، با آن چه خواهي كرد ؟ اي اسكندر !!»

                                                                                                     بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته