تو را گفتم ، نگفتم؟

 سلام عزیزان.امروز یه شعر خیلی خیلی خیلی ناب گذاشتم.یکم طولانیه اما باور کنید فوق العاده است. من که خیلی دوسش دارم. شما هم نظراتتونو بگید حتما.


تو را ای چشم یادت هست می گفتم

ببین آیات پاک مهربانی را

شقایق را تماشا کن

نظر بر آسمان افکن

فراموشت نگردد کهکشان راه شیری ، خوشه پروین و پرواز کبوترها

نگفتم من نگاهت مهربان باشد

گره از ابروان بسته ات وا کن ، نهال دوستی بنشان

تو را ای گوش ، یادت هست می گفتم ، صدای آه می آید

نگفتم من سکوت مردمان را هم شنیدن ، رسم زیبایی ست

نگفتم ناله های نیمه شب ها،

با مناجات سحر، پیوند خواهد خورد

نگفتم من ، نیوشا شو

سروش عاشقی از عرش می آید

تو را ای لب ، نگفتم من سلامی کن

به لبخندی ، گره از ابروان بسته ای وا کن

کلام مهربانی را، تو احیا کن

نگفتم ، بوسه ای بر دست های خسته ای بنشان

نگفتم در هیاهوی هجوم کینه ، خود را بسته دار، ای لب

زبان سرخ، گفتم من ، کلام مهربانی بر تو بس زیباست

نگفتم جان تو ، جان سر سبزم

نگفتم با تو پیمان الستی با خدا بستم

نگفتم واژه دشنام را دیگر به دور افکن

تو با هر یک سلام هر دعا ، تطهیر خواهی شد

نگفتم ای رگ گردن ، خدایم را سلامی ده

تو را گردن ، نگفتم زیر بار حرف ناحق ، خم مشو هرگز

تو را ای شانه من گفتم ،

که باید تکیه گاهی بر سری با گریه های نیمه شب باشی

تو را گفتم ، قدم های یتیمی بر تو ، یعنی شیعه عاشق

نگفتم بار مردم را پذیرا باش

تو را ای دست یادت هست می گفتم

شکسته بال قمری را دوایی نه

به آبی ، تکه نانی ، یاکریمی را پذیرا شو

تو نشکن، بازوان سبز و زیبای درخت و قامت گل را

خدایی دست مردم را تو حرمت نه

که کار قفل و زنجیر و قفس، کاری خدایی نیست

تو را ای دل ، نگفتم مهربانی کن

ببخشا، رحم کن، با مردمان، زین پس مدارا کن

نگفتم عاشقی ، رسم خوشایندی است ، عاشق شو

تو را گفتم ، نگفتم، دلبری آیین خوبان است

نگفتم دل اگر بردی، نگاهش دار

امانت دار پاکی باش

نگفتم دل شکستن، کار خوبی نیست

نگفتم عاشقی را پیشه ات فرما

نگفتم من ، که دلگیری،

رسوم رهروان راه پاکی نیست

تو یادت هست می گفتم ، عزیزم آسمانی باش

و با اهل زمین ، آیین مهر جاودانی بند

نگفتم دین به جز عشق به خوبی ، نفی زشتی نیست

نگفتم مردمانی را که با ما یا برادر یا که هم نوعند ، حرمت دار

تو را ای عشق ، من گفتم خدایی شو

تو بند این زمین، از پای خود وا کن

پریدن تا خدا، اندیشه ات باشد

تو را ای سینه من گفتم، گشایش، هدیه ی پاک خداوندی ست

نگفتم ذکر لب ها ، می رود تاعرش

تو را گفتم که در تنگی ، گشایش های بسیار است

نگفتم در دل هر رنج و سختی ، راحتی پیداست

تو فارغ گر شدی از غم ، هزاران ، شکر او را ، بر زبان آور

و با رغبت ، خدایت را عبادت کن

تو را ای پای خوبم ، من تو را گفتم

قدم در راه خوبی نه

تو را گفتم که راه بی خدا ، آغاز پایان است

نگفتم من، فروافتادگان را هم ، خدایی هست

سر آغاز بدی ، پایان خوبی هاست

بخواه از او ، که روشن سازد این راه رسیدن تا خودش ، با نور

تو را ای نفس، یادت هست می گفتم

که با یاد خدا ، آرامشت را ارمغان آور

رضایت را مهیا کن

که راضی می شوی از او

و راضی می شود از تو

گوارایت کنون ، وارد شدن در وادی خوبان

نگفتم من تو را ای جان

از این پس، لایق تقدیم جانان شو

تو را ای من، ببینم خوب یادت هست می گفتم

که عالم ، محضر پاک خداوندی ست

و عصیان تا به کی ، وقتی که می بیند تو را آن خالق بینا

نگفتم من تو را ای من ، قسم بر روز روشن

بساط این منیت را به دور افکن

ز جا برخیز و بنیان حجاب از دیده ها برکن

که بی تو

با دو چشم دوست، دیدار جهان ، آغاز زیبایی ست

شنیدن با دو گوش از جنس او ،

زین پس، نوای زندگانی، شاد و روح افزاست

اگر دستم شود دستش،

که بالاتر ز هر دستی ست

دگر باری به روی این زمین و خسته ای ، بی کس نخواهد ماند

خدایی سینه ای از جنس او ، جای تمام مردم دنیا ست

و قلبی از نژاد عشق او ، کارش نثار مهر و خوبی،

در رگ و اندیشه زیبای انسان هاست

که با پای خدا، جز راه خوبی کس نخواهد رفت

کنون ای روح زیبا

یادگار و رهنمای خالقم در من

بیا و این من سرگشته را دریاب

تو زیبا کن مرا بی من

به گوش و چشم و دست و قلب من رنگ خدایی زن

خلیفه بودنش را یاد من آور

دل و اندیشه و کردار من ، زین پس خدایی کن

خلاصه

روح زیبای خدا در خاک سرد و تیره

زین پس مرحمت فرمود

این مخلوق اشرف را

تو ، آدم کن.

لیلی ، نام تمام دختران زمین است.

 

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید. ولیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد.

سالینی است که لیلی عشق می ورزد. ایای باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد ، عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر.

عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید.

و لیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید.

و لیلی تمام کلماتش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

. لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

 

و این آغاز انسان بود

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت و گرنه...

و فرشته ها همه گریستنداما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او «اختیار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آن گاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز انسان بود.

خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل

 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛ همسری ام را سزاوار نیستی؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی، به پیمان و پیامش نیز.غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود، خدا را خالصانه تر صدا می زند، تا آنکه بر کشتی سوار است. من خدایم را لابه لای توفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی، هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی، ایمانِ به اختیار نبود، پس گردنیِ خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند، امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد.

دختر هابیل گفت: باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد، شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آن گاه گفت: شاید. شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد، اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش. پیش از آن که دست های درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کردد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کردو سالهاست که منتظر است و سالهاست با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم!!!                                                                     

به پدرت

 

مردی خدمت پیغمبر(ص) آمد و عرض کرد : به چه کسی احسان کنم؟

پیامبر (ص) فرمود : به مادرت.

مرد دوباره گفت : سپس به چه کسی احسان کنم؟

پیامبر فرمود : به مادرت!

آن مرد باز عرض کرد : سپس به چه کسی احسان کنم؟

حضرت باز هم فرمود؟ به مادرت!

آن مرد عرض کرد : آن گاه به چه کسی؟

حضرت در دفعه آخر فرمود : به پدرت!

 

وای اگر پرنده ای را بیازاری

پسرک بی آنکه بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی آن که بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده می دانست که خواهد مرد اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت تا دیگر هرگز چیزی را نیازارد.

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت:« کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده. یک حلقه اش انسان و یک حلقه اش سنگ ریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر؛ و کیست که در این حلقه نباشد؟ و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!

و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه ای را نادیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد.

زیرا حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره گردی.»

پرنده این را گفت و جان داد.

و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد...

جک (سری دوازدهم)

سلام. چون اولای مهره واسه این که روحیه بگیرین بعد از مدتها واستون جک گذاشتم.بخندینا.

نه این جوری نمیشه باید قول بدین بخندین.

قوله قول؟

باشه پس بخونید.

غضنفر یک: مرتیکه احمق به من میگه الاغ، میخوام ازش شکایت کنم! غضنفر دو: این کار رو نکن، چون ممکنه بتونه ادعای خودش رو ثابت کنه !!Laughing 2

-         دو تا گربه یه غذا پیدا کردن و تا ا ومدن بخورن یه گربه لاغر مردنی اومد و بهشون گفت :
آهای غذاتون رو می دین به من یا اینکه …
گربه ها خندیدن و گفتن که برو بابا ، مردنی ما تو رو فوت کنیم می چسبس به دیوار …
گربه لاغره هم پرید و گربه ها رو با غذاشون یه لقمه چپ کرد .
یه گربه که شاهد ماجرا بود با ترس و لرز از گربه پرسید : نو چطوری ا ینکارو کردی ؟
گربه گفت : پدر اعتیاد بسوزه ، من پلنگم !!!Roll

-         یه روز یه نفر برای دوستش خاطره تعریف می کرده  میگه :
یه بار تو جنگل گردش می کردم ، یهو یه شیره پرید جلوم .
من شروع کردم به دویدن و شیره هم دنبالم لیز میخورد و می اومد .
در همین لحظه دوستش بهش گفت : بابا تو خیلی شجاعی.من اگه جا تو بودم شلوارم را جوری خراب می کردم که از پاچه های شلوارم بزنه بیرون.. .
دوستش میگه : پس فکر کردی برای چی شیره دنبالم لیز می خورBravo!

به غضیفر  میگن شغلت چیه ؟ میگه یه اطلاعاتی هیچوقت خودشو لو نمیده!Nerd

به یک فضوله میگن:
اگه نصف دنیا رو بهت بدیم قول میدی دیگه فضولی نکنی؟
میگه:نصف دیگش رو به کی میدین؟!Head Banger

به غضنفر میگن لپ لپ می خری؟
میگه : آره ! میگن حالا جایزه هم توش داره؟
میگه فکر نمی کنم
من لپ لپ رو واسه کیفیتش می خرم !!!Belly Laugh

 

غضنفر از حج بر می گرده ازش میپرسند چه طور بود؟ میگه ، والا باز خدا خونه نبود ، همه تو حیاط ولو بودند…Homey

نتایج جمله سازی سرعتی که در شهر غضنفر انجام گرفت  :

جوراب : بدجور آب خوردم پرید تو گلوم

لجن : ۴ ساله بابام با عموم اینا لجن

فرید و مجید و حمید : شما ۲ نفرید ولی به قرآن مجید عین همید

علی : صندلی !!!!! (به عنوان بهترین و کوتاهترین جمله انتخاب شد )

کشور : این قدر با کش ور رفتم خورد تو چشمم

ساختمون : رفتیم پای بساط حسابی ساختمون

خمپاره : شلوار من عید غدیر خم پاره شد

صداقت : الو الو صدا قطع شد

نجیب : این شلواره نه جیب داره نه زیپ

شتر : شو ترکی داری ؟ بده ما هم ببینیم !Smiley Sunglasses

خب خندیدین؟

خدارو شکر.

همیشه بخندیا

هر آدمی انسان نیست!!!

هر آدمی انسان نیست

وقتی آدم ها انسان می شوند دیدن دارند!

آدم ها زندگی می کنند، انسان ها زیبا زندگی می کنند!

آدم ها می شنوند، انسان ها گوش می دهند!

آدم ها می بینند، انسان ها نگاه می کنند!

آدم ها در فکر خودشان هستند، انسان ها به دیگران هم فکر می کنند!

آدم ها به نفس کشیدن فکر می کنند، انسان ها به استفاده از هر نفس!

آدم ها می خواهند شاد باشند، انسان ها می خوالهند درست شادی کنند!

آدم ها اسم اشرف مخلوقات را دارند، انسان ها اعمال اشرف مخلوقات را انجام می دهند!

آدم ها انتخاب کردند که آدم بمانند، انسان ها تغییر کردن را پذیرفتند تا انسان شدند!

آدم ها می توانند انسان شوند، انسان ها در ابتدا آدم بودند!

آدم ها... انسان ها...

آدم ها آدم اند، انسان ها انسان!

شما کدوم رو انتخاب کردی؟ تصمیم داری کدوم رو انتخاب کنی؟ به من نگو با خودت به نتیجه برس!