دو نفر برای دیدن بند بازی به سیرک رفته بودند. بند باز قرار بود از روی یک طناب طویل که از زمین ارتفاع زیادی هم داشت، یک فرغون را رد کند

یکی از این دو نفر از دیگری پرسید: تو فکر نمیکنی که این بند باز ممکن است به پایین سقوط کرده و بمیرد؟

نفر دوم گفت: نه به هیچ وجه. من مطمئنم، چون چندین سال است که این کار را با مهارت انجام میدهد

نفر اول قدری فکر کرد و به نفر دوم گفت: آیا حاضری در آن فرغون بشینی؟

ما بارها و بارها از خدواند به عنوان یک نیروی قوی و عاشق و پشتیبان یاد میکنیم، ولی آیا حاضریم در فرغونش بنشینیم؟ ما که همیشه حضور او را در کنار خود احساس کرده ایم و همیشه دیده ایم که تنهایمان نمی گذارد، چرا در کوچکترین مشکلات، به سراغ همه می رویم الا، خداوند؟